جعفر شهرى باف

104

طهران قديم ( فارسى )

مالك تاج كيان باشد نمىدهد . » « 21 » و به اين خاطر جز به بىسر و پاها رضايت نمىدادند كه اين قبيل زنان هم اگر ( شاه جان ) ى گفته قربان صدقه‌ى خوشايندى رفته ، از طرف چاپلوسى و گنده‌بينيشان « كه آن هم بخاطر جلب استفاده بود » جلب رضايتشان ميگرديد ، اما از آنجا كه فاقد هر گونه ادب و آداب و تعليم و تربيت و سواد و اخلاق و دانستنىهاى معاشرت سلاطين بودند ارضا نشده بدلشان نمىچسبيد و بدنبال يار گمشده و مطلوب نايافته اين زن و آن زن و قبول همسرانى به نمونه‌ى زير مىكردند . « 22 » ديگر از خدمهء اندرون سربازهاى مأمور پست‌هاى قراولى بودند كه نگاهبانى كوچه‌هاى قلعه و برجهاى ارك مىكردند و فراش‌هاى دربان با كلاه‌هاى تخم مرغى شكل از پشم يا نمد همراه قباهاى سرخ و شلوارهاى سياه و گاهى قبا و شلوار يك رنگ و سرهم از قرمز آتشى و شال باريك يا كمربند چرمى و گيوهء لب

--> ( 21 ) . در صدق مدعا اين سخن از خود ناصر الدينشاه به دامادش امام جمعه كه چون طرف ايراد او واقع مىشود كه چرا يك زن حسابى نميگيرد تا اينهمه كثافت بدور خود جمع نكند ؟ ! ميگويد آدم حسابى دختر به خشتمال و عمله و پينه‌دوز ميدهد و بما نميدهد ، و به تأييد سخنش كربلائى على چينى بندزن را مثال آورده كه چون بخواستگارى دخترش فرستادم جواب داد اى كاش من و خانواده‌ام ميتوانستيم نان و پنير و اطاق كاهگلى خودمان را با جلال و شكوه سلطنت عوض بكنيم و شبانه دخترش را به شاگرد خياطى داده خود را خلاص مىكند . كه اين تنها به امر زن خلاصه نشده ، بلكه بخاطر حقارت روح و پستى نسب كه عجيب‌بينى و بزرگ‌دانى خود ، اگر چه به دروغ ميخواستند ، حتى ملزومين كشور و گردانندگان امور مملكت را كه بايد از نجيب‌زادگان و طبقات اشراف بوده باشند ، از بىاصل و نسب‌ها و بىاصالتان و گدازادگان انتخاب ميكردند ، چه بجز اين گونه بىكسان كسى آنگونه سخنان ، مثل ظل الله و ولى امر و قبله‌ى عالم و مطاع جهان و آنچه در ارض و سما و عرش و فلك و ملك و خصائص فرشتگان و فرستادگان از آن برتر نبود بايشان نميچسبانيد . تا آنجا كه اين حالات شخصى مثل اديب الممالك را بفغان آورده وادار بسرودن اين بيت مىكند : گفتم به فلك كه هيزپرور شده‌اى ؟ * گفتا كه على الناس على دين ملوك ( 22 ) . يكى از منسوبين مادرى نگارنده را حكومت شوشتر مىدهند و شبى جهت رفع دلتنگى مى و معشوق طلب مىكند و برايش شيشه‌اى عرق خرما و زنى سياه‌چرده درشت استخوان به نام قمر سياه كه بهترين روسپى آنجا بوده مىآورند . زن به مجرد رسيدن و سلام مىگويد : . . ن موخام برم و حاكم مىگويد : آخر خانم ! حرفى ، نقلى ، نازى نوزى ، بدون مقدمه كه نمىشود و زنك مىگويد : من ناز و نوز ندونم - مخواى برات بگو . . !